لسان الملك سپهر
1774
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
شريفش به نهايت سفيد و پرنور بود ، محاسن مباركش انبوه بود و در همه موى محاسن و سر ده ( 10 ) تار موى از پس سر ، و ده تار از پيش روى سفيد بود ؛ و گردن مباركش بلند ، و مانند سبيكه سيم خام مىنمود ؛ و مهر نبوّت در ميانه دو شانه و به روايتى بر سر شانهء چپ داشت و آن گوشت پاره بود به اندازه مشتى و اطراف آن خالها به مقدار نخودى مىنمود و به روايتى مانند سيبى بود . و هم گفتهاند : شعرات مجتمعات بود و بر آن رقم بود : محمّد رسول اللّه خاتم النّبيّين و بر يك جانب العظمة للّه . و هم گفتهاند توّجه حيث شئت فانّك منصور . لكن اين دو روايت را ضعيف شمردهاند . سينهء مباركش پهن و شكم با سينه يكسان بود از سينه تا ناف خطى از مو كشيده داشت و جز آن خط اطراف شكم و سينه از موى ساده بود ، ساعد و منكب و اعالى سينه مباركش موى نداشت ، سرهاى استخوان اعضا بزرگ و گوشت بدن متماسك بود ، زند و ساعدش كشيده و كفش گشاده و نرم بود و ساقهايش از گوشت آكندگى نداشت ، انگشتان دست و پا كم گوشت و زير قدمش از زمين برداشتگى داشت و پشت پاى نرم و هيچ تكسير نداشت ، چنان كه آب بر آن نمىايستاد . بالجمله تمام اعضاى آن حضرت در حسن و بها به كمال بود چنان كه مىفرمايد : انا املح من اخى يوسف و هم از آن حضرت حديث كنند كه جبرئيل سلام آورد و گفت : خداى مىفرمايد كه : من حسن يوسف را از كرسى و حسن تو را از عرش كردم . جابر بن ثمره گويد : دست مبارك بر سينهء من نهاد بوى طبلهء عطاران استشمام كردم . و ابل بن حجر گويد : با پيغمبر مصافحه كردم و روزگارى دراز از عرق دست من بوئى نيكوتر از مشگ منبسط مىگشت . و نيز حديث كردهاند كه وقتى از دلوى آب آشاميد و آب دهان مبارك در دلو انداخت و آن آب را به چاه ريختند و از آن پس بوى مشگ از چاه برمىآمد . و از هر كوى و برزن عبور مىفرمود از پس آن مردم مدينه تا چند روز استشمام رايحه خوش فهم مىكردند كه رسول خداى از آنجا عبور كرده صلّى اللّه عليه و آله .